حمد الله مستوفي قزويني
317
تاريخ گزيده
باسيرى آورده بودند و در حضرت خلافت مرتبهء بلند يافته و بنيابت و حجابت رسيده و افشين لقب يافته بود [ 1 ] ، بمدد او فرستاد . در همدان جنگ كردند . قرب چهل هزار [ بابكى مزدكى ] [ 2 ] كشته شدند . بابك اسير گشت . در ثالث صفر سنهء ثلاث و عشرين و مأتين ، در سامره دست و پايش مخالف ببريدند و بردار كردند . مدتى مديد بر آن درخت بماند ، از اسراى بابكى يكى جلادش بود . خليفه از او پرسيد كه چند آدمى كشتهاى ؟ گفت ما ده جلاد بوديم ، من زيادت از بيست هزار كشتهام ، از آن ديگران نميدانم و عدد مقتولان حروب خداى تعالى داند . هم درين سال معتصم عزيمت روم كرد . منجمان حكم كردند كه استخلاص بلاد روم بوقت دخل انجير باشد . معتصم على رغم ايشان ، در زمستان سرد بروم رفت و عموريه كه معظمترين بلاد روم بود ، مسخر گردانيد [ 3 ] و از روميان بسيار بكشت . بوقت مراجعت ، بعضى از امراى او با عباس بن مأمون [ شراب ] [ 4 ] مىخوردند . عباس بگريست و گفت خلافت حق من بود . عم من بتغلب مرا محروم گردانيد . ايشان گفتند جانهاى ما فداى تو باد ، بكوشيم تا ترا بخلافت رسانيم و از سر مستى همان شب خروج كردند و در سراى معتصم افتادند . جانداران [ 5 ] و پاسبانان آگاه بودند . بجنگ باز ايستادند و همه را بكشتند . معتصم در كار دين بغايت صلب بود . منهئى به دو انهاء كرد كه در شهر
--> [ 1 ] - اشتباه است . افشين لقبى نبوده كه خليفه به دو داده باشد . اين شخص از امراى محلى ناحيهء اسروشنه بوده و امراء محلى در آن هنگام هر يك لقبى خاص داشتهاند : چنان كه ملوك باميان را « شير » و امراء غرجستان را « شار » و امراء سعد را « اخشيد » و امراء طبرستان را اصبهبد « اسپهبد » مىخواندهاند . ( رك . يعقوبى جلد سوم ص 130 و آثار الباقيه ابو ريحان ) [ 2 ] - ب ، ف : بابكى - م : از لشكر بابك [ 3 ] - ابو تمام درين فتح ، قصيدهاى بلند دارد بمطلع : آلت امور الشرك شر مآل * و اقر بعد تخمط و صيال [ 4 ] - ف ، ب : مى [ 5 ] - به نظر مىآيد كه جانداران بسربازان محافظ شاه و باصطلاح امروز « گارد مخصوص » يا محافظين شخص شاه گفته مىشده . حافظ فرمايد : يار دلبند من ار قلب بدينسان شكند * ببرد زود بجاندارى خود پادشهش